تبليغاتX
پشیمون نمی شی بیا تو

پشیمون نمی شی بیا تو

دعا می کنم خدا از تو بگیرد آنچه که خدا را از تو می گیرد.
كاش من هم مثل بهار بودم

آنقدر ذوق داشتم

كه شعر هايم شكوفه ميزد و

 احساسم گل ميداد

پن:ديروز بارون اومد

همه چيو شست بجز دلتنگياي منو...

+نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت20:7توسط یکی مثل خودت |
نمیدونم چرا هوس کردم بعداز ۱ سال تو اتاقک اینترنتی خوشگلم یه گشتی بزنم

البته خوشگل بووود

حالا دیگه از رنگ و رو افتاده

مهلت آپلود همه عکس هاشم تقریبا تموم شده!

دیگه هم خاطر خواه نداره...

میدونم خیلی بی معرفتم

تو این چند وقت که نبودم اتفاقای زیادی افتاده

و کوچیک ترینش این که من الان پیشم!

اصلا باورم نمیشه

وقتی که میخواسم برای اولین بار تو وبم بنویسم

سوم راهنمایی بودم

آقای زارع تموم شد......

و ما الان آقای صالحی داریم....

خوب ...

دارم آدمای دورو برم رو بهترمیشناسم....

همه اونایی که فک میکردم رفیقن...

RAaaFIGH؟؟؟؟

اما نبودن

و فکر میکردم نیستن اما بودن

و آدمایی که جدید توی زندگیم اومدن

من 

تاثیر گرفتم..

شاید تاثیر گذاشته باشم.... 

فقط دو چیز تغییر نکرده

هنوز درس نمیخونم !

هنوز عاااااااشق نقاشیم.... 

نمیدونم این چیه شاید یه خداحافظی رسمی

مث حسین بوذرجمهری...

مث جغجغه.....

خداحافظ 

شایدم فعلاٌ...

 

+نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت13:0توسط یکی مثل خودت |
گاهی بعضی حرفا روهیچ جا نمیشه زد

ازیکی بدت میاد اما نمیتونی ازش جدا بشی

به خاطر عادت

گاهی وقتها ادمایی دوروبرت رو پر میکنن که معلوم نیست دنبال چین

دوست ندارن

اما اونا هم ازت جدا نمیشن

به خاطرعادت

گاهی وقتها غروب جمعه دلت میگیره هرچی فک میکنی نمیفمی چرا

میدونی چرا

به خاطر عادت

گاهی عاشق میشی گاهی گریه میکنی گاهی دلتنگ گاهی متنفر

فقط به خاطرعادت

کاش عادتامونو ترک میکردیم

 

+نوشته شده در جمعه ششم اسفند 1389ساعت21:58توسط یکی مثل خودت |
يه نمايشگاه ديگه (با خودكار!)
اگه روش كليك كنين بزرگ ميشه

نظر يادتون نره

پيشنهاد مبكنم براي اينكه بزرگش كنين

مستقيماٌ روش كليك نكنين

راست كليك كنين و بعدگزينه

open link in new window

یا

open link in new tap

رو بزنید

 

امید وارم خوشتون بیاد  

ادامه مطلب
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت11:38توسط یکی مثل خودت |
یه نمایشگاه جدید (در زمان امتحانا!!)
اینم یه پست جدید 

 

 

 

 

ادامه مطلب
+نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت21:34توسط یکی مثل خودت |
حالم به هم میخوره از هر چی دبیر شیمی و ریاضیه

نمیدونم این چه دردیه

آقای زارع که انگار انرژی میگیره

امروز اومده بود مدرسه

هیچ کس دل و دماغ دونستن نمره حسابان رو نداشت واسه همین حسابی

دور و برش خلوت بود

اینا هم که دوست دارن بچه ها نمره هاشون و بپرسن و بعد بگن گند زدید

واسه همین تو سالن هر سوم ریاضی بخت برگشته رو که میدید

میگفت خانم شما هم که ۶ تا سوال اول وخراب کردین

خانم شما هم که خیلی گند زدین

خانم شما چرا اینقد بی دقتی کردین؟

.

.

.

و درنهایت همه سوم ریاضیا که با آقای زارع روبرو شده بودن

با گریه از سالن می اومدن بیرون

(البته با کمی اغراق)

نمیدونم باید دعاشون کنم یا نفرین

آقای قادری هم که حسابی گل کاشته بود

اصلاٌ دو تا سوالشو ننوشتم !!! 

اینم عکسش

اوف ف ف ف ف ف ف ...

دلم پره...

 

 

+نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت21:21توسط یکی مثل خودت |
این پست رو به دلایلی پاک کردم

فعلاٌ رفقا...

 

+نوشته شده در جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت18:18توسط یکی مثل خودت |
اين همون اشكه فقط با يه قالب ديگه!

واین هم از امروز

اگه روش کلیک کنین بزرگ میشه

لطفاٌ نظر بدین

فعلاٌ

...

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت19:7توسط یکی مثل خودت |
6 دقیقه از کلاس حسابان!
پاسخنامه ها رو داده بودند

از فرط ناراحتي حتي نميتونستم گريه كنم  با اينكه يك بارديگه  بعد از آزمون همين حس بهم  دست داده بود اما

دوباره مث يه رواني بهم گيرداده بود و افكارم به هر جا كه پنجه مي انداخت نميتونست از شرش رها بشه

هنوز1 ساعت از زنگ حسابان مونده بود

صداي تيك تيك ساعت توي گوشام ميپيچيد

بايد هنوز 3600 تاي ديگشو تحمل ميكردم

مث يه باتوم كه هر ثانيه توي سرت بخوره باعث ميشد توي گوش هام صداي سوت بيداد كنه

هر بار كه چشمام توي چشماي آقاي زارع مي افتاد از شدت شرم

قطره هاي عرقي كه روي صورتم تشكيل ميشد رو احساس ميكردم

ديگه نميتونستم تحمل كنم

اعصابم داغون بود بايد ميرفتم توي حياط قدم ميزدم

و يه چيزي ميخوردم

تا يكم آروم بگيرم

گفتم :آقا اجازه برم بيرون؟

اجازه داد

منم مث پرنده اي كه در قفسشو باز كرده باشن فرار كردم!

تا دم دربه هيچي فك نميكردم  جز اينكه برم بيرون

يهوبه ذهنم رسيد توي اين 5 دقيقه چه كارايي بكنم

اول يه خورده گريه ميكنم

بعد براي اينكه تا حدودي آرامش پيدا كنم يه پرتقال ميخورم و درنهايت دوباره ميام سركلاس مزخرف حسابان ميشينم

(همه اين افكارتو فاصله بازكردن درازذهنم گذشت)

پرتقال

من كه پرتقال رو از تو كيف بر نداشتم

واي نه!!

از اين فكركه چيزي نخورده دوباره اينجا بشينمو دو ساعت مثل كلوخ چش دار (ترجمه:گل فشرده خشك شده چشم دار !)

به تخته خيره بشم

سرم داغ شد

برگشتم

آقا گفت: خانوم مشكلتون حل شد؟

با خنده گفتم :نه الان ميرم

و سريع رفتم ازتوي كيفم پرتقالو درآورد مو زدم بيرون

خير سرم جلوي مانتوم گرفته بودمش كه كسي نبينه

اما فك كنم فقط خواجه حافظ شيرازنديد

همه خنديدند

آقاي زارع هم خنديد و من

گريم گرفته بود...

رفتم بيرون

و درحاليكه شوري قطرات اشك رو با شيريني پرتقال مزمزه ميكردم برگ برگشو با حرس خوردم

و دوباره برگشتم به زندان و مث كلوخ چش دار به تخته خيره شدم  

فعلاٌ...

+نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت17:55توسط یکی مثل خودت |
چشمهاي عميق كه درسايه ابروان كماني اش احاطه شده

وچند خط نامرتب  بين ابروانش جذابيتي عجيب به صورتش داده

درامتداد يكي ازاين خط ها بيني خوش نقشي خود نمايي ميكند كه درزاويه ديد من درسمت راستش سايه اي كمرنگ خورده و روي آن كاملاٌ روشن است

قسمت پايين بيني كاملاٌ  تيره و خطي درسمت راست از آخرين قسمت به انتهاي لب پيوند ميخورد

و همه اين قسمت را تيره ميكند

لبهايش بسيارشكيل روي هم جفت شده اند

سايه پرمايه اي چانه مردانه اش را از تاريكي زير گلويش جدا ميكند

تك تك گره هاي مويش زيبا و قابل توصيف است

با سايه هايي كه ناجوانمردانه دل چشمهايت را مي ربايد

عضلات مردانه اش در پس حلقه هايي ازمو كه روي آن افتاده تو رامسحور ميكند

 نميدانم چه چيزي درچشمانش نهفته هست كه هيچگاه نتوانسته ام آنها را به تصوير بكشم  

بيش از ده بار چهره اش را كشيده ام اماهر بار به چشمانش كه مي رسم عاجز ميمانم

مقياسهاي صورتش انسان را به تفكر وا ميدارد و

نگاهش...

نيرويي عجيب دراين نگاه وجود دارد كه تاب نگاه كردن به چشمانش را از تو ميگيرد

در حال حاضر دوربینم گمه که ازش عکس بگیرم 

و ایمان بیاری که داوود اثر میکل آنژ بینهایت زیباست !

فعلاٌ...

+نوشته شده در دوشنبه یکم آذر 1389ساعت13:54توسط یکی مثل خودت |